تبليغاتX
کلمات
به روایت "رضا نوروزی گوهر"

درباره مادرجون، گوزن ها، گوجه فرنگی، جعفر پناهی و

نارمک!

 

سرم تو روزنامه است و دارم مطلبی رو می خونم تحت عنوان "یک پیشنهاد غیر عملی!" که ناشری پیشنهاد داده تو نمایشگاه کتاب امسال ناشرا لیستی از کتابهای در انتظار مجوز چاپ و معطل مونده رو هم در کنار کتابهای چاپ شده شون ارائه بدن که ... نارمک کجاست؟

نه! این جمله آخری برای مطلب نیست و سوال مادرجونه که نشسته پای تلویزیون و داره برنامه های مورد علاقشو همزمان در دو کانال مختلف تماشا می کنه!

صبر می کنم تا مطلب تموم بشه و بعد جوابشو بدم که ... نمی شنوی؟ حلوا خیر می کنن اون تو؟

پرسیدم نارمک کجاست؟

می گم: اگه اشتباه نکنم اسم یه خیابونه تو تهرون...

می گه: اشتباه می کنی!

می گم: ممکنه ولی اسم یه خیابونه...

می گه: صبح تا شب سرت تو کتاب و روزنامه اس هنوز نمی دونی نارمک کجاست؟! هر جا هست یه باغ گوجه فرنگیه...

به زحمت خندم رو می خورم چون می دونم مادرجون هیچ علاقه ای به دیدن خنده هام تو بحث های جدی نداره!

می گم: مادرجون فکر می کنم اشتباه می کنی ها!

می گه: مطمئنم! گلستان خانم می گفت تو تلویزیون می گفته اونجا گوجه فرنگی ارزونه! کاش می تونستیم بریم چند تا جعبه... راستشو بخواین من با جعفر پناهی (کارگردان سینما) زیادی حال می کنم! حالا عیبی نداره که فیلم آخرشو دوست ندارم و شعار زده است ولی به خاطر لذتی که از "طلای سرخ" و "دایره" بردم بهش مدیونم! چار خط مطلب نوشته و گله کرده که ممیزی های سلیقه ای و غیر منطقی در وادی فرهنگ و هنر، من جمله سینما داره عادی می شه و خیلی های مدعی فرهنگ حتی از یه اعتراض خشک و خالی هم طفره می رن و انگار نه انگار که... چایی رو نریزی رو فرش!

نه! این آخری مال جعفر پناهی نیست و از تذکرات مادرجونه!

می خونم: موسیقی متن فیلم های گوزن ها، تنگنا و داش آکل توسط دفتر موسیقی وزارت ارشاد لغو مجوز شدند! دلم نمی یاد ادامه بدم. روزنامه رو ورق می زنم و نگاهم می افته به مطلبی که تو چند خط اولش ادعا شده "امسال بودجه فرهنگی کشور چند برابر شده و سال، سال به بار نشستن تلاش های "فرهنگی" دولت در این دو سال اخیره و ... روزنامه رو می بندم و ترجیح می دم بنشینم فکر کنم به گوزن ها به تنگنا به داش آکل، به "یک پیشنهاد غیر عملی" و لیست کتابهایی که در انتظار مجوز نشر خاک می خورن، به سنتوری به خاک آشنا به هفت به دنیای تصویر به ... آتیش سیگارت نریزه رو فرش... !

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 1:48  توسط رضا نوروزی گوهر  | 

"دروغگو حقیقتش را در تدارک دروغ هایش می یابد" (ژان پل سارتر)

کمتر کسی است که به  این مسئله اذعان نداشته باشد که در واقعگرایانه ترین نوع سینما هم با تحریف واقعیت مواجهیم. در مستندترین گونه آثار مستند هم در کمترین حد دخالت جای دوربین برای ثبت وقایع را جهت ذهنی سینماگر - هنرمند تعیین میکند که طبیعتا" با یقین به این حقیقت تکلیف آثار دراماتیزه شده از پیش روشن است و جای بحثی نیست.

حقیقت؟ واقعیت؟ دروغ؟ آیا هنرمند واقعیت را عاری از حقیقت میبیند که در جهت خلاف آن حرکت میکند؟ هنرمند چه فضیلتی را در جعل واقعیت می یابد و به سوی دروغ میگریزد؟ آن روشنی چیست که واقعیت واقع آن را کتمان میکند و دروغ آن را افشا؟ آن واقعیت چه نوع واقعیتی است و چیستی آن دروغ چیست که هنرمند آنرا برای رسیدن به تعالی ترجیح میدهد؟ و آن تعالی از کدامین گونه است که هنرمند دامن به گناه دروغ آلوده میکند تا آن را بیابد؟ آیا گناهی در کار است؟  واقعیت و دروغ؟ تحریف نامها؟  هنرمند واقعیت و دروغ در اثرش را با چه می سنجد؟ آیا واقعیت عینی ملموس جزئی از خدعه ذهن بشر بیمار در برخورد با طبیعت نیست؟ آیا آنچه دروغ نامیده میشود و هنرمند - انسان آن را به هدفش نزدیکتر می یابد متهم بیگناهی نیست که در دادگاه واقعیت کذایی حاکم مجرم خوانده شده است و ملعون و منفور؟ هنرمند ملزم به ایمان دوباره است. ایمان دوباره به حقیقت صرف. در جهان نسبی ذهن او آنچه قطعیت دارد فقط حقیقت است ولا غیر. هنرمند - انسان مدام از واقعیت و دروغ هستی پرسش و آشنایی زدایی میکند چراکه قبول واقعیتی که او را از حقیقت دور کند گناهی نا بخشودنی است و دروغی که او را در سایه حقیقت قرار دهد عین تعبد است.

ذهن هنرمند - انسان پرسشگر همواره طبیعت نسبی اطرافش را به دیده تردید می نگرد و فعالیت فیلتر تشکیک در ذهنش هیچگاه در تقابل با رویدادهای هستی متوقف نمیشود.

انسان - هنرمند - سینماگر بنده حقیقت است.

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 21:2  توسط رضا نوروزی گوهر  | 

 

دلم خواست. دلم خواست نزدیکای سال تحویل بیام بنشینم تو حیاط منتظر بمونم. منتظر sms های تبریک سال نو. البته فقط خودم می دونستم که منتظر sms تبریک کی ام!

بابا داشت سر سفره هفت سین قرآن می خوند. مامان همزمان هم تسبیح می گردوند و ذکر می گفت هم کانال های تلویزیون و عوض می کرد!

با چشمهای بسته تو کیف نسیم خنکی بودم که داشت به صورتم می خورد که گوشی تو مشتم لرزید. ممکن نبود همین اولی باشه. آروم دستم و بالا آوردم و دکمه مشاهده رو زدم.

"آقا تبریک و تسلیت! اولی رو که می خونی برای چیه، دومی رو هم که بازم می دونی ولی می گم! برای "هفت" و "دنیای تصویر" فاتحه!"

ناخواسته فکرم رفت طرف کتاب "تا روشنایی بنویس" محمد رحیم اخوت. چه بد که بعضی ها نمی دونن نوشته ها بالاخره خونده می شن. چمدون گمشده یادداشت های والتر بنیامین، کشوی میز دیکنسون شاعر، شاعری که دخل خودشو آورده و فکر می کرده دخل نوشته هاشو هم، وصیت نامه کافکا و آتیشی که برای نوشته هاش تدارک دیده بوده و امان از یه رفیق حرف گوش نکن مثل ماکس برود، یادداشت های گمشده بزرگ علوی... خلاصه ... دوباره لرزید... یعنی اینه؟

"مبارکه! سال هشتاد و هفت و می گم! می دونی که؟ انشاء ا... یه تحولی در وزنت حاصل بشه!"

یه چیزی شبیه به هیچ چند بار تو فضای خالی ذهنم چرخ خورد.

کم پیش می آد اولای صبح بیدار باشم به خاطر همین جیک جیک دسته جمعی گنجشک ها مثل یه موسیقی عالی کلاسیک تو ذهنم جریان پیدا می کنه و روحم و گندزدایی...

"مرسی سال 87! همه می ریم بهشت! دیگه "هفت" و "دنیای تصویر" ی نیست که عکس هنرپیشه های فاسد خارجی رو چاپ کنه!! سالی که نکوست ..."

عجب! نفهمیدم از کی ولی دیدم دارم دور حیاط می چرخم... یه sms  ناقابل... خالی هم که باشه مهم نیست...

"مبارکه... شنیدم امسال دیگه می خوای عمل کنی؟! تازه یه کم هم دیره!"

اصلا یادش می افته؟

"بر ایوانها/ نشانی از باد نیست/ از اطلسیها/ عطری بر نمی آید/ می دانم/ آنطرف خانه ما/ زمستان چادر زده است/ چه بهار بی حالیه پسر/ به هر حال مبارک..."

دوست داشتم گوشی و خاموش کنم برم بشینم سر سفره هفت سین و با صدای بلند قرآن خوندن بابا، پرت شم به روزهای رفته دور که لباس نوهامون یه کم اونطرفتر از سفره هفت سین بود پیش کفش های دو شماره بزرگتر از پامون که جوراب توش بود و بعد سال تحویل و عیدی و دنیایی که خنده هاش به روی ما هزاربار بزرگتر از خنده پسته های تازه و خوشمزه سفره هفت سین بود و آخرش هم خونه ننه جونی که ده سالی بود دیگه عیدا سری بهش نمی زدم.

گوشی رو خاموش نکردم و سال نو مدام مبارک شد، sms  پنجمی، ششمی، هفتمی، هشتمی، نهمی، دهمی و ...

 

- منتظر چی هستی اون بیرون؟ سال داره تحویل می شه ها...

مامان بود که از پنجره صدام کرد. گوشی موبایلو کف دستم گذاشتم و چند لحظه نگاش کردم. فقط خودم می دونستم sms تبریکی که منتظرش بودم نیومد...

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 20:10  توسط رضا نوروزی گوهر  | 

من اومدم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 22:25  توسط رضا نوروزی گوهر  |