تبليغاتX
کلمات - Sms
به روایت "رضا نوروزی گوهر"

 

دلم خواست. دلم خواست نزدیکای سال تحویل بیام بنشینم تو حیاط منتظر بمونم. منتظر sms های تبریک سال نو. البته فقط خودم می دونستم که منتظر sms تبریک کی ام!

بابا داشت سر سفره هفت سین قرآن می خوند. مامان همزمان هم تسبیح می گردوند و ذکر می گفت هم کانال های تلویزیون و عوض می کرد!

با چشمهای بسته تو کیف نسیم خنکی بودم که داشت به صورتم می خورد که گوشی تو مشتم لرزید. ممکن نبود همین اولی باشه. آروم دستم و بالا آوردم و دکمه مشاهده رو زدم.

"آقا تبریک و تسلیت! اولی رو که می خونی برای چیه، دومی رو هم که بازم می دونی ولی می گم! برای "هفت" و "دنیای تصویر" فاتحه!"

ناخواسته فکرم رفت طرف کتاب "تا روشنایی بنویس" محمد رحیم اخوت. چه بد که بعضی ها نمی دونن نوشته ها بالاخره خونده می شن. چمدون گمشده یادداشت های والتر بنیامین، کشوی میز دیکنسون شاعر، شاعری که دخل خودشو آورده و فکر می کرده دخل نوشته هاشو هم، وصیت نامه کافکا و آتیشی که برای نوشته هاش تدارک دیده بوده و امان از یه رفیق حرف گوش نکن مثل ماکس برود، یادداشت های گمشده بزرگ علوی... خلاصه ... دوباره لرزید... یعنی اینه؟

"مبارکه! سال هشتاد و هفت و می گم! می دونی که؟ انشاء ا... یه تحولی در وزنت حاصل بشه!"

یه چیزی شبیه به هیچ چند بار تو فضای خالی ذهنم چرخ خورد.

کم پیش می آد اولای صبح بیدار باشم به خاطر همین جیک جیک دسته جمعی گنجشک ها مثل یه موسیقی عالی کلاسیک تو ذهنم جریان پیدا می کنه و روحم و گندزدایی...

"مرسی سال 87! همه می ریم بهشت! دیگه "هفت" و "دنیای تصویر" ی نیست که عکس هنرپیشه های فاسد خارجی رو چاپ کنه!! سالی که نکوست ..."

عجب! نفهمیدم از کی ولی دیدم دارم دور حیاط می چرخم... یه sms  ناقابل... خالی هم که باشه مهم نیست...

"مبارکه... شنیدم امسال دیگه می خوای عمل کنی؟! تازه یه کم هم دیره!"

اصلا یادش می افته؟

"بر ایوانها/ نشانی از باد نیست/ از اطلسیها/ عطری بر نمی آید/ می دانم/ آنطرف خانه ما/ زمستان چادر زده است/ چه بهار بی حالیه پسر/ به هر حال مبارک..."

دوست داشتم گوشی و خاموش کنم برم بشینم سر سفره هفت سین و با صدای بلند قرآن خوندن بابا، پرت شم به روزهای رفته دور که لباس نوهامون یه کم اونطرفتر از سفره هفت سین بود پیش کفش های دو شماره بزرگتر از پامون که جوراب توش بود و بعد سال تحویل و عیدی و دنیایی که خنده هاش به روی ما هزاربار بزرگتر از خنده پسته های تازه و خوشمزه سفره هفت سین بود و آخرش هم خونه ننه جونی که ده سالی بود دیگه عیدا سری بهش نمی زدم.

گوشی رو خاموش نکردم و سال نو مدام مبارک شد، sms  پنجمی، ششمی، هفتمی، هشتمی، نهمی، دهمی و ...

 

- منتظر چی هستی اون بیرون؟ سال داره تحویل می شه ها...

مامان بود که از پنجره صدام کرد. گوشی موبایلو کف دستم گذاشتم و چند لحظه نگاش کردم. فقط خودم می دونستم sms تبریکی که منتظرش بودم نیومد...

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 20:10  توسط رضا نوروزی گوهر  |